قصه مرد

مرد

قصه مرد

غصه یک مرد

تندیس یک قدیس بی همتا

تب دلاوریهای دوران اوست

مابقی همان است که همه می گویند و می­دانند

مرد دلیر و شجاع یا مرد مغرور و سربلند

مرد دنی و پست یا مرد دون صفت و بی اساس

مرد هجمه جنگ و لشکر یا مرد قلم و فن و اهل

مرد همهمه و پچ پچ و ضعیف یا مردناتوان و رنجور و رهگذر

مرد با فهم و احساس و ادراک یا مرد پرتوان و با هنر و اصیل

مرد نافهم و کج فهم و بدفهم یا مرد بی فرهنگ و اوباش و رذل

چه فرقی دارد

با سبیل و ریش یا بدون آن

قوی هیکل و ستبر  یا بی توان بزدل

مردی که قصه ندارد

مردی که قصه پرغصه ندارد

مرد نیست

اگر هم به او مرد بگویند

خودش می­داند که مرد نیست

مرد بی­درد و احساس

همان زمین بی­ حاصل است، اگرچه که بهترین بذر و بالاترین آب را به او بدهند

این درد، سرمایه بی انتهای اوست و توشه ­ای که ریزترین لقمه آن، حیات است

خدایا دردم را از من نگیر                حتی اگر نامردم بگویند

                     خدایا احساسم را از من نگیر                    حتی اگر به من دلیر و شجاع و مغرور و سربلند و مرد نگویند

پاییز ۱۳۸۳، کویر