پرنده احساس با شتاب اوج گرفت میخواست که آسمان را تا آخر بشکافد هیچ عشقی را توان رقابت نمیدید سرمست و سبکبال و خوشحال پر میکشید…. چندی گذشت و آنقدر گشت و گشت و پرئاز کرد و جولان داد که ناگهان رقیبی برای خود دید احساس کرد حالش بههم میخورد …
ادامه نوشته »تا توانی هیچ درمانم مکن
تا توانی هیچ درمانم مکن تا توانی هیچ درمانم مکن هیچ گونه چاره جانم مکن …
ادامه نوشته »مسعود کجاست
صبح شده بود ولی غروب بود شب هم دلتنگ و خسته و مانده رفته بود چیزی خواهد شد ؟! … …
ادامه نوشته »بهار
آمد ايام بهار، موسم طرب و گل و نسيم كند باد خرم آن دل، كه سازد با دوست خانه اى آباد من آن بنده ى اسير عشقم كه تو مرا شاد كردى اى تو همدم و همراه كه كنى مرا هماره در ياد
ادامه نوشته »
فتاح پیرویان Fattah Peiravian