صبح شده بود
ولی غروب بود
شب هم دلتنگ و خسته و مانده رفته بود
چیزی خواهد شد ؟! …
سراسیمه اما جدی و مصمم وارد شد
گفتند: دشت لرزیده !
گفت: مگر الموت نبود
گفتند: آسمان فریاد کرده!
گفت: او که با ما دوست بود !
با خود گفت: الموت چرا؟
ما که با او خیلی حرف میزدیم
آسمان چرا؟
ما که با او سر و سری داشتیم
عجبا، چه رفقایی!
عجبا، چه زمانه ای!
زودتر برویم به مردم سری بزنیم
جویا و دلجو شویم …
گفتند: مسیرکجاست؟
گفت: هر جا، همه کس، همه چیز
و بعد الموت و آسمان را هم سری میزنیم
ببینیم مشکلی ندارند؟
گفتند: کی سفر می کنید
گفت: همین الان
باید زودتر حرکت کنیم
راستی، من پیغامی نداشتم؟
گفتند: بله
گفت: چه کسی؟
گفتند: الموت و آسمان
گفت: چی پرسیدند؟
گفتند: پرسیدند مسعود کجاست؟
گفت: با من چه کار داشتند؟!
دیگری گفت: خطاط، دست خط خود را می خواهد!
با لبخند گفت: الان می آیم …
برای مسعود امامی
فتاح پیرویان
تیر ۸۳
فتاح پیرویان Fattah Peiravian