خانه / نظر و سخن،خبر / زندگى مثل یک کامواست از دستت که در برود، مى شود کلاف سر در گم ، گره مى خورد

زندگى مثل یک کامواست از دستت که در برود، مى شود کلاف سر در گم ، گره مى خورد

زندگى مثل یک کامواست
از دستت که در برود، مى شود
کلاف سر در گم ، گره مى خورد
میپیچد به هم، گره گره مى شود
بعد باید صبورى کنى، گره را به وقتش
با حوصله وا کنى….
زیاد که کلنجار بروى، گره بزرگتر میشود
کورتر مى شود.
یک جایى دیگر کارى نمى شود کرد
باید سر و ته کلاف را برید….
یک گره ى ظریف و کوچک زد
بعد آن گره را توى بافتنى جورى قایم کرد، محو کرد
جورى که معلوم نشود….
یــادمان  بــــاشد
گره هاى توى کلاف
همان دلخورى هاى کوچک و بزرگند
همان کینه هاى چند ساله
باید یک جایى تمامش کرد
سر و تهش را برید….
زندگى به بندى بند استْ به نام “حـرمت”
که اگر پاره شودتمام است…