web analytics
خانه / شعر و داستان / اشعار من

اشعار من

پيدايم كن….

پيدايم كن يادم كن شيدايم كن نگاهم كن آزادم كن از اين سكوت بى پروا رهايم كن با تو نگفته بودم صدايم كن از گريه هاى هر شب دلداريم كن عشقت نشسته بر دل نوازشم كن جانم رسيده بر لب حسم كن من بى تو سرگردان راهبرم كن من بى تو حيرانم همراهم كن شرحى زگيسويت توصيفم كن حال پريشانم درمانم كن بى تو من اين شبها آبادم كن

ادامه نوشته »

میشه واژه­ها را دوباره نوشت

میشه واژه­ها را دوباره نوشت یا دوباره آنها را مفهوم داد حق، عدالت، وفای عهد، انسان دوستی آخه اعتبار نام ها به ارزشهای اونهاست مگر اینکه دوباره تعریف بشن حق همونه که میبینی عدالت همینه که بهت میگن انسان دوستی همینه که باهات رفتار میکنن وفای به عهد اینه که …

ادامه نوشته »

معنی عشق

معنی عشق عشق یعنی کاریکاتورهای کیم کارایی برای همه و دوزبانه چقدر زیبا هستند ولی من و تو کاملا می­دانیم که باید بین عشق همگانی یا عشق برترین یکی را انتخاب کنیم نه هردو با هم عشق یعنی من برای تو، تو برای هردومون عشق یعنی اینکه ما باور کنیم …

ادامه نوشته »

قصه مرد

مرد قصه مرد غصه یک مرد تندیس یک قدیس بی همتا تب دلاوریهای دوران اوست مابقی همان است که همه می گویند و می­دانند مرد دلیر و شجاع یا مرد مغرور و سربلند مرد دنی و پست یا مرد دون صفت و بی اساس مرد هجمه جنگ و لشکر یا مرد قلم و فن و اهل

ادامه نوشته »

صدای آوازهای زیبا

صدا صدای آوازهای زیبا همهمه سازهای بی ریا ترنم انسانهایی که گرد آمده­ اند با تکرار آهنگ­های دلنشین مرا به تفکر وا می­دارد که اگر چه بی­صدا رفتی اما سکوت مرا شکستی صدای فکرم آوای کویر است کویر تابستان 84

ادامه نوشته »

شمعدونی­ها

شمعدونی­ها مریم گفت اگه تو از پیشم بری شمعدونی­ها دق می­کنند نمی­دونم تو چی می­­گی و من چه می­فهمم که مریم چه گفته!!!   کویر بهمن ماه 1383

ادامه نوشته »

حالت من

حالت من چه دلتنگی چه دلواپسی چه درد عاشقی و دوست داشتن چه دلربایی و زمزمه ­های او یا روی گرداندن و افکارهای او همه را می­خواهم و می­پرستم کویر بهمن ماه 1383

ادامه نوشته »

مسعود کجاست

صبح شده بود           ولی غروب بود                     شب هم دلتنگ و خسته و مانده رفته بود                              چیزی خواهد شد ؟! …   …

ادامه نوشته »

جدایی

پرنده احساس با شتاب اوج گرفت می­خواست که آسمان را تا آخر بشکافد هیچ عشقی را توان رقابت نمی­دید سرمست و سبکبال و خوش­حال پر می­کشید…. چندی گذشت و آنقدر گشت و گشت و پرئاز کرد و جولان داد که ناگهان رقیبی برای خود دید احساس کرد حالش به­هم می­خورد …

ادامه نوشته »
فلزیاب